-
کوثر
یکشنبه 7 اسفندماه سال 1390 11:09
از روزی که فهمیدم نی نی مون دختره سر نماز یا بعد از نماز یا موقع خوب بی اختیار با لبخند براش می خونم : قطعا ما به تو خیر کثیر (فاطمه) دادیم (۱) پس به شکرانه اش برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن (۲) و بدان که قطعا شماتت گوی و دشمن تو ابتر و بلا عقب است (۳) . خدایا کمک کن فرزند صالح و سالم داشته باشیم!
-
برکت و شادی
سهشنبه 25 بهمنماه سال 1390 11:01
اندازه استخوان ران بجه ؟ خوبه رشد بچه ؟ خوبه کافیه اندازه سر بچه ؟خوبه وزن مادر بچه ؟ ماشالا رضوان زشت میشی ها ! دکتر دیگه نتونست چیزی نگه. دوست خانوادگیمونه. کم همسرم بهم میگفت مطمئنی بارداری یا اینا همش چربی اند!! حالا دکتر جلوی همسرم بهم گفت! فشار خون ؟ خوبه الحمدلله اینا رو مقدمه گفتم تا بگم چه خبره واقعا!!! گفتم...
-
الحمدلله
یکشنبه 23 بهمنماه سال 1390 11:36
اینقدر هیجان زده ام که از دیروز داشتم فکر می کردم که چه جوری اینجا بنویسم... در طی دو روز گذشته چندین بار حرکت رو حس کردم.... نمی دونم چه جوری بگم. اولش گفتم شاید حرکات شکمی خودم باشه ولی وقتی کتاب مربوط به بارداری رو خوندم و دیدم دقیقا همون حرکت رو داره خیلی خوشحال شدم. ...حالا ممکنه یه ربع بی حرکت و بیصدا دراز بکشم...
-
التماس دعا
دوشنبه 17 بهمنماه سال 1390 09:50
یه کار گره خورده و پیچ در پیچ برام پیش اومده. افتادم وسط جریانی که نباید من درگیرش می شدم و مسئله مهمی هست... به دعا فراوان محتاجم...
-
کلا...
جمعه 14 بهمنماه سال 1390 10:29
شدم سکوت ! سکوت مطلقم . دلم تنهایی می خواد توی یه جنگل آروم کنار دریا بشینم ...دلم می خواد تو صدای موج های دریا گم بشم...دلم حرم امام رضا می خواد که بشینم و تو موج نجواهای مردم گم بشم. بی هیچ حرفی.. دوست دارم تنها باشم اما نه تو خونه...تنهایی تو خونه آزارم میده. این روزها خوبیم. گاهی ضربان قلبشو حس میکنم...همسرم با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 بهمنماه سال 1390 20:32
بیخود نبود که پرید ... نوشته هامو میگم. رنگ و بوی ریا داشت... عجب بود و خودشیفتگی .... میام دوباره و مینویسم ایشالا..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 20:42
یه عالمه نوشتم .اینترنتم پرید. پاک شد... دوباره شاید اومدم...
-
خوب یه کم به من حق بده ...دست خودم نیست اینهمه زودرنجی
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 21:19
دلم ازت گرفته بود. سرد بودم و قفل. تو هم هرکار میکردی این قفل باز نمی شد...دست خودم نبود تو هم بدجور دلگیرم کردی ... از حضرت فاطمه خواستم...تا حالا سابقه نداشت سه روز بی اعتنا بشم به همه چیز و به تو و مثله یه روح تو خونه راه برم. بی هیچ اشکی .از خودم تعجب کردم. چیزی در درونم دست و پا میزد که منو از تو دور کنه... و...
-
شبانه من و تو
شنبه 1 بهمنماه سال 1390 21:15
شبها چشمامو می بندم... خواب نمیاد توش.. خیره میشم به چارچوب در و نور ضعیفی که از شعله بخاری میاد...نور آبی... بعد آروم آروم احساس می کنم کسی در درونم منتظره تا براش حرف بزنم. منم صداش می کنم. با هم یه کوچولو که حرف میزنیم یهو آروم میشم و می خوابم... صبح با صدای ساعت که برای نماز بیدار میشم احساس میکنم چقدر هر روز...
-
من با هوای تو حال دگر دارم...
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 09:41
نمی دونم هنوز زوده یا نه اما دیشب یه تکون کوچولو احساس کردم... دردی عجیب داشتم و وسط های درد این تکون رو حسون کردم. یعنی ممکنه؟ خیلی خیلی عالی بود... یه دوست خوب دارم ، یه خواهر مهربون ، (جاری اولم ) که یکی از خادم های افتخاری شاهچراغه ... هر هفته میره اونجا. هرهفته یه چیزی با خودش می بره و برام روش دعا می خونه و...
-
کارهای من
سهشنبه 20 دیماه سال 1390 11:19
بعضی از کارهایی که دوستهام بهم گفتن تو این دوران انجام بدم رو می نویسم که یادم بمونه : با وضو غذا بخور سوره عصر زیاد بخون. قرآن با تفسیر بخون. نگاهتو کنترل کن. غذای پاکیزه بخور. با بچه زیاد حرف بزن. بابای بچه هم باهاش حرف بزنه . به مناظر زیبا نگاه کن. خوب بخواب!!!!!!!!!!!!!!!!( بعدا نمیذاره بخوابی) ورزش کن. .... یادم...
-
بابا
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 19:40
از ابتدای بارداریم تا حالا هر روزی که رفتم خونه مامان اینا ، بابا یه لیوان آب پرتقال برام گرفته و با لبخند بهم داده. کاش بفهمم قدر این نعمت را... خدایا من می دونم لایق نیستم ولی کمکم کن جبران کنم.حداقل ذره ای.. نمی دونم چی بگم واقعا...اشک تو چشمام جمع میشه ..
-
شکر...
چهارشنبه 14 دیماه سال 1390 19:06
-
باران رحمت12
شنبه 10 دیماه سال 1390 10:48
بسم الله الرحمن الرحیم والعصر (1) ان الانسان لفی خسر(2) الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر (3) به نام خداوند بخشایشگر و مهربان سوگند به عصر (1). که انسانها همه در خسران و زیانند (2). مگر افراد و اقلیتی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند و یکدیگر را به حق سفارش کرده و به صبر توصیه...
-
من تنها با نام تو آواره میشوم...
چهارشنبه 7 دیماه سال 1390 10:07
همسرم میگه : محمدرضا علی زهرا مریم من میگم: حسین رضوان حالا هرشب به یه عالمه بچه با همه این اسم ها شب به خیر میگیم.
-
ضربان قلب ما...
دوشنبه 5 دیماه سال 1390 11:53
تاپ تاپ ... دام دوم .... نمی دونم صداش چه شکلی بود اما خیلی خیلی محشر بود. از بس این کوچولو شیطونه کلی طول کشید تا صدا رو بشنویم ولی وقتی صداش اومد انگار رفتم تو یه جای دیگه توی یه اتاق که مثله قلب بود و دیواره هاش محکم صدا میکرد. محکم و تند تند. قلبش 160 تا میزد خدا رو شکر... عزیز دلم هر روز بیشتر بودنتو حس میکنم و...
-
دوستت ندارم تو برای من مردی.
شنبه 26 آذرماه سال 1390 15:35
با تو هستم که هنوز باور نمی کنم که این تو باشی که این حرفها را به مامان من زدی... کدام لقمه ناپاکی در ناکجا آباد خوردی که تو را به این حال و روز رساند. دیگر نه تو را دوست دارم و نه آنانی را که با تواند...در قرآنم نوشته بود .... وَإِذَا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ نَّظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ هَلْ یَرَاکُم مِّنْ أَحَدٍ...
-
خدایا نکنه نفهمم...
شنبه 26 آذرماه سال 1390 15:05
سلام من تعداد انگشت شمار دوست مجازی اینجا دارم که به اندازه ی تمام دوستای دنیا در حق من محبت می کنند.و دوستشون دارم...کاش بتون جبران کنم. دوستتون دارم رفقا !!!! خوبم اما یه مدت بود دلم می خواست اینجا مثه قبلا (بارونی و دلگیر کننده و درددل ) بنویسم ولی دلم نمیومد چونکه خواسته بودم اینجا شاد باشم..اما حالا می نویسم.هرچی...
-
....
جمعه 18 آذرماه سال 1390 18:45
خواب دادادشم رو دیدم ... برا نی نی ما حوله آورده بود اما بعدش خیلی عصبانی بود... مامانم روز تاسوعا از شدت خستگی افتاد... جریانش طولانیه اما دیگه همه مون مستاصل شدیم...
-
دلتنگم
جمعه 11 آذرماه سال 1390 10:02
دلم می خواد برم خونه مامان اینا یه مدت اونجا باشم... خیلی خیلی دلم می خواد
-
حس درون
دوشنبه 30 آبانماه سال 1390 19:20
مدتیه خوابیدن برام دیگه مثه سابق شیرین نیست. من همیشه آماده خواب بودم ها! مدتیه غذا خوردن برام بی مزه شده. هیچ غذایی به دلم نمیشینه. اشتها برا هیچی ندارم. مدتیه بی حوصله ام. مدتیه هیچ کسی و هیچ چیزی سرحالم نمیاره. مدتیه طعم آب به دلم نمی نشینه. تازگی ها محصور شدم در دنیای جدید خودم. شادم. هیچ کدوم از اونایی که بالا...
-
توت فرنگی ، معجزه ، قلب
یکشنبه 29 آبانماه سال 1390 18:24
یه نقطه بود . یه نقطه کوچولو که روشن و خاموش میشد. یه نقطه وسط یه توده به اندازه توت فرنگی. و من سرشار شدم از دیدن این نقطه و ضربان منظمش.معجزه بود. آفرینش بود... قلبی که می زد،قلب کوچولوی ما بود. کوچولوی ما در هشت هفتگی با قلبی پر امید و در اندازه 1.72 سانتی به ما لبخند زد و من شاد شاد و سرشار از شکرم. احساس شرمندگی...
-
من مسئولم . نکند روزی متهم شوم.
شنبه 28 آبانماه سال 1390 10:02
توی یه مهمونی شلوغ نشستم. چشم می دوزم به اطراف. مدتیه به مادرها و بچه ها و رابطه ها دقیق تر میشم. ... بی اختیار دلم میلرزه ... مادرهایی که اکثرا تحصیل کرده و محجبه هستند و بچه ها ...دلم میگیره. تفاوت ها زیاده .می ترسم. بار سنگینی روی دوشم حس می کنم. چشمام سیاهی میره . مادری میگه بچه من باید خودش راه رو انتخاب کنه و من...
-
حواسمون باشه که به چه کسی و کجا و در چه زمانی چی میگیم
دوشنبه 23 آبانماه سال 1390 12:18
لِیَحْمِلُواْ أَوْزَارَهُمْ کَامِلَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُم بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاَ سَاء مَا یَزِرُونَ ﴿۲۵﴾ تا روز قیامت بار گناهان خود را تمام بردارند و [نیز] بخشى از بار گناهان کسانى را که ندانسته آنان را گمراه مىکنند آگاه باشید چه بد بارى را مىکشند (۲۵)سوره نحل دوست خوبی بهم...
-
باران رحمت 11
شنبه 21 آبانماه سال 1390 10:59
وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَّحِیمٌ و من نفس خود را تبرئه نمىکنم، چرا که نفس آدمى بدون شک همواره به بدى امر مىکند، مگر آن که پروردگارم رحم کند که همانا پروردگار من آمرزنده ى مهربان است. 53 یوسف ما کی باشیم که بخواهیم چیزی بگیم .اما...
-
باران رحمت 10
شنبه 21 آبانماه سال 1390 10:56
وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ و شکیبا باش که خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمىگرداند (۱۱۵)هود بعضی موقع ها که همه چی آوار میشه روی سر آدم و غم میشینه روی دل آدم خوندن این جمله ها مثه آبی بر آتش عمل میکنه...نه؟؟؟
-
حبه انگور
پنجشنبه 19 آبانماه سال 1390 09:00
-
حال ما
چهارشنبه 18 آبانماه سال 1390 10:16
دستام بوی میگو کرفته بود .... هرچی میشستم نمی رفت. حالم بهم میخورد. اما دیر شده بود.تند تند لباس پوشیدم و رفتم... بارون می اومد و من آروم میرفتم چون خیابون ها لیز بود. انگار داشتم میرفتم سر یه قرار ملاقات خیلی مهم. دستپاچه بودم. هیجان زده بودم. رسیدم. جای پارک نبود. مجبور شدم برم دورتر پارک کنم و تا رسیدم داخل فهمیدم...
-
سلام بر حسین (ع)
یکشنبه 15 آبانماه سال 1390 00:13
عرفه من بابا تو حسین خدایا بپذیر ما رو ...
-
نازمون خریداری شد ...
شنبه 14 آبانماه سال 1390 20:09
جاری دومی اومد دیدنم . با یه دسته گل خوشکل و یه لباس خوشکلتر ... جاری اولی اومد با یه کارت و لباس خوشکل .روی کارت براش نوشته: به جمع ما خوش اومدی ! دوستت داریم. اینقدر این جمله به دلم نشست! فکر میکنم صبح فقط یکم حساس شده بودم.لوس شده بودم. اما الان شادم و دلگرم. همسرم میره و میاد میگه ناراحتی از من داری؟ میگم فعلا نه...